شلمچه بهشت روی زمین دیاری مالامال از عشق پاهایم مرا یاری کنید بهشت اینجاست مرا یاری کنید شاید دیگر قسمت نشود قدم نهادن بر بهشت پریشانم نالانم شاید ناله هایم از حصار سینه بیرون نیاید ولی پشیمانم به امید شفاعت آمده ام آیا شود گوشه نگاهی به ما کنند آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 16:38 توسط مصطفی سبزی سروستانی |
یا علی گفتیمو عشق آغاز شد
عاقبت پای ما به این راه باز شد
حلالم کنید
اگه وقت شه از اونجا می نویسم
فعلا بای
دست علی یارتون
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 10:4 توسط مصطفی سبزی سروستانی |
می خوام از پارسال بگم اونجا بودمو نبودم چیزیی رو که یه سال منتظر بود داشتمو نداشتم بودم ولی نه تو این حالو هواها حضور داشتمو ولی نه تو اون فضا تویه اون سفر ۲۶۲ تا عکس گرفتم که بعضیاشونو میزارم(اگه بخوام کلشو بزارم باید یه فتوبلاگ بسازم که ارزششو داره ) سفرو با خانواده رفته بودیم ۲۵/۱۱/۱۳۸۵ اولین جایی که رفتیم خرمشهر بود و موزه دفاع مقدس خرمشهر خونين شهر آن روز ها اينم منم كه نميدونم كجا هستمو براي چي رفتم بجاي اينكه ............دارم با آشغالاي جنگ عكس ميگيرم كنار پل خرمشهر عجب شبي بود قبلا تجربه شلمچه رو چندين بار داشتم غروبي به دلگيري غروب شلمچه نديده ام اين بار غروب اونجا نبودم وگر نه عكسشو ميذاشتم موندم اين همه آدم براي چي اومدن اينجا بابا دم عيده الان بايد خريد كني ، خونه تكوني اينا آدم نيستن؟ بياد آنان كه نامشان هم شهيد شد شايد يه پدر شهيده شايد شهيدش برنگشته چي ميكشه اين پدر چي ميگه با شهيدش قتلگاه شلمچه صبح زود رسيديم هويزه هيچكي نبود ما بوديم و خادمايه هويزه حس عجيبي داشتم ولي مثل هميشه من به حسم قلبه كردم نه حسم به من هويزه مدرسه عشق بازم يه آدم بي خودم همه دارن در اين حالو هواي معنوي حض مي كنن ما هم مثل اينكه اومديم ۱۳ بدر داريم عكس تكي ميگيريم آدمم اين همه بي خود؟ طلائيه چه طلاييه اگه اشتباه نكم محل شهادت شهيد همت (سردار خيبر) بازم سرگردون بازم حيرون من اينجا چيكار مي كنم ؟ سه راه شهادت قمست شه راه زندگيمون ازين سه راه بگذره هر كه گذشت شهيد شد يه روزه ديگه بازم اولين نفرايي بوديم كه به فتح المبين ميرسيديم بهشتي بود ولي كي درك مي كرد ( خودمو مي گم) قتلگاه شيخي دوره اين قتلگاه رو فنس گشيده بودن منم كه عادت دارم جاهايي برم كه ورود ممنوعه پريدم اون وره فنسو يه عكس هنر ي از خودمون در وكرديم نفهميدم كه بخاطر اين ورود ممنوعه كه خونه شهيد اونجا ريخته با اين پا هايه آلوده به گناه قدم به مقتل شهيد گذاشتم كه بهشت روي زمينه درون قتلگاه ظهر اون روز فكه گرمايه عجيبي داره گرمايه عشق محل شهادت شيد آويني قتلگاه شهيدان فكه بازم فكه راوي از عمليات مي گفتو من هنوز درك نمي كردم كجام با چشم دل نگاه كن يه چيزه ديگه هم مي بيني! داشتيم از مقتل شهداي فكه بر مي گشتيم كه زيارت مون با عزاداري براي آقا كامل شد اين بعد مموريه دروبين قاطي كرد نتونستم از پاوه ، نوسود ،مرز خسروي ، مرز حلبچه و......عكس بگيرم تازه داشت يه چيزايي حاليمون مي شد كه وقت برگشتن شد اين غروب برگشته دلگير تر از هميشه داشت اشكمو در مي آرود ولي اونقدر مغرور هستم كه نزارم اشكام پايين بيان اينقدر تويه زيارت كم گذاشته بودم كه تمام مسير آفتاب باهام قهر بود قهر آفتاب بازم قسمت شده متفاوت از هميشه اين بار ديگه كم نمي زارم سعي ميكنم سعي ميكنم 



















+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 14:58 توسط مصطفی سبزی سروستانی |
ديروز عصر تويه يه فكر پليد بود كه تلفن زنگ زد: -سلام عليكم -سلام عليكم ورحمت الله -من از طرف آقاي داور زني مزاحم مي شم -مراحميد بفرماييد -آقا مصطفي شما چه مدت مي تونيد با ما باشيد -من ، تمام دوره -عاليه بي خيال بقيه حرفا خلاصه از اون فكر پليد گذشتيمو به فكر سرزمين عشق افتاديم ان شا الله ۱ اسفند حركت مي كنم گوش شيطون كر ما هم رفتني شديم توفيق پيدا كنم سفر نامه عشقو مي نويسم
+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 15:32 توسط مصطفی سبزی سروستانی |
پاهام بی تابی می کنن تا روی اون خاک خونین نذارمشون آروم نمی گیرن زنگار این چشما جز با سرمه ای از خاک شلمچه پاک نمیشه چاره این دل سیاه بجز دل دادن به اروند و کارون چیزی نیست سینه مالاماله درده سینه خیز رفتن تویه شیار ای فتح المبین شفا شه یخ وجودم گرمایه بیابونایه فکه رو میخواد تا آب شه چی بگم از هویزه که کالبدم عضو کم میاره طلای وجودمو خریداری جز طلاییه نداره میون این دوراهی دنیا و آخرت دل میخواد راههم از سه راه شهادت بگذره این تنم جز به گمنامی و سنگ قبری یادگاری رازی نمیشه یه وقت فکر نکنی هوای حورعین بهشتی برامداشته که بهشت نیست جز مقتل شهید بازم با این همه گناه دست به قلم شدمو اینا رو نوشتم راهی جز این نیست برای تقدس بخشیدن به قلم تا کی انتظار رسیدن به این سرزمینا رو بکشم تا کی انتظار دیدن یارو بکشم تا کی .............
+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 5:16 توسط مصطفی سبزی سروستانی |
بالاخره بعد از یه سال پاچه خواری بوسیله میسج زنگ زدم به حاج مهدی بهرامی : با هزار تا بد بختی حالیش کردیم که ما فلانی هستیم همونی که هر شب چند تا مسیج میفرستاد. ما رو باش این مسیجارو به این امید میدادیم که یادش بمونه کی هستیم. خلاصه عنایت کردنو التماس دعای ما رو با یکی از رفقاشون در میون گذاشتن . حالا نوبت به پاچه خواری آقا قاسم داورزنی رسیده !!!!! بی خیال جزئیات لب مطلب انیکه بعد از یه سال انتظار اگه خدا بخواهد راهیه کربلای ایران می شیم. اما هنوز انتظار برای من تموم نشده تا پامو روی اون خاک نذارم باور نمی شه یا بهتر بگم رازی نمی شم. منتظرم منتظر تماس آقا قاسم داورزنی امروز فرداست که خبرم کنه امیدوارم خبرش خوش باشه و مانعی هم سد رفتنم نشه. محرم کوچه های تمنای کربلاست 
شاید امسال قسمت تو شود
+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 17:54 توسط مصطفی سبزی سروستانی |

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 6:2 توسط مصطفی سبزی سروستانی |

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 5:26 توسط مصطفی سبزی سروستانی |

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 6:5 توسط مصطفی سبزی سروستانی |
| ||||||